تبليغاتX
عشق های الهی


عشق های الهی

عشق خدایی عشقی جاودانه است

چند نکته برای بهتر زیستن

 

- هرگز گره ای را که می شود باز کرد، نبر؛ هنگام مواجهه با کار سخت، طوری عمل کن که انگار شکست غیر ممکن است.

- مردم دار باش ، هرگز کسی را از خود نرنجان

- خود را با معیار های خودت بسنج، نه با معیار های دیگران

- فراوان بخند ، شوخ طبعی درمان تقریبا همه دردهای زندگی است

- از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن ، هیچکدام قابل بازگشت نیستند.

- برای کسانی که از دست رنج خود ارتزاق می کنند- هر قدر هم کارشان پیش پا افتاده باشد- احترام قائل باش

- هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست نده.

- نگو وقت نداری ، تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور، میکل آنژ، مادر ترزا، هلن کلر، لئوناردو داوینچی، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین در اختیار داشتند.

- حال و هوای بچگی را فراموش نکن

- خود را به "خود بهسازی" دائم متعهد کن

- به افکار بزرگ فکر کن، اما از شادی های کوچک لذت ببر

- شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن ، نودوپنج درصد خوشبختی ها و بدبختی های زندگی ات از همین یک تصمیم خواهد بود.

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |


ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در بارهی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر


قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط آناهیتا| |


ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌
ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «
خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «
چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «
ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
 

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌ ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

آخرین کلمات یک برقکار : خوب حالا روشنش کن…

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته

بخوابم…

آخرین کلمات یک متخصص خنثی بمب: این سیم آخری رو که قطع

کنم تمومه…

آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم،

سمی نیست…

آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…

آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد…

آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!

آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی…

آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر حق تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!

آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه…

آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.

آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره…

آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم…

آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…

آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند…

آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی: مکانیک یادش رفته ترمز رو

درست کنه!

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما

هستید!

آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است…

آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها…

آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن

 

نداری…

آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده…

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟

آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم…

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره…

آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!

آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟

آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…

آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح

نبود.بیماریتون لاعلاجه…

آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟

آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟

آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد…

آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع

میکنه!  

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 4:37 قبل از ظهر توسط آناهیتا| |

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |


مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"
نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط آناهیتا| |

Click to view full size image

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط آناهیتا| |

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

  1. سنگ ... پس از رها کردن!
  2. حرف ... پس از گفتن!
  3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
  4. و زمان ... پس از گذشتن!

Click to view full size image

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

داستان زیبای دو برادر مهربان

جدیدترین داستانهای کوتاه - داستان های آموزنده کوتاه

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 3:2 قبل از ظهر توسط آناهیتا| |

شمع فرشته

بهاربيست            www.bahar20.sub.ir

تصاوير مرتبط با مطلب 1
تصاوير مرتبط با مطلب 2

 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
نظر شما درباره اين داستان قشنگ چيست ؟

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

  1. چنان قوی باش  که هیچ عاملی، آرامش فکر تو را بر هم نزند.
  2. درباره سلامت، شادمانی و خوشبختی سخن بگو.
  3. محاسن و مزایای دوستانت را به آنان گوشزد کن.
  4. در هر چیز، جنبه روشن آن را ببین.
  5. همیشه درباره بهترین پیش آمدها فکر کن.
  6. از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از موفقیت خودت خوشنود می شوی.
  7. به اشتباهات گذشته فکر مکن،  اما از آن ها درس بگیر.
  8. شاد باش و به دیگران لبخند بزن.
  9. آن قدر بزرگ باش که نگران نشوی، آن قدر نجیب و موقر باش که خشمگین نشوی، و آن قدر شاد باش که اجازه ندهی مشکلی بروز کند
نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

زندگی بدون آزادی به جسمی بی روح می ماند، آزادی بدون اندیشه به روحی آشفته حال.

زندگی، آزادی و اندیشه هر سه یک چیزند، و همیشه پاینده اند و نمی میرند.

 

برنده و بازنده

وقتی برنده ای مرتکب اشتباه می شود،

می گوید: " اشتباه کردم "

وقتی بازنده ای مرتکب اشتباه می شود،

می گوید:

" تقصیر من نبود "

 

دعاهای تنهایی

خدایا!

ذهنم پریشان است،

قلبم بی قرار است،

افکارم شوریده اند و

درمانده ام.

پس رشته زندگی ام را

به دست های امن تو می سپارم

آن گاه توفان می خوابد

و آرامش تو، حکمفرما می شود.

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

خدا نمی خواد بر شما تنگ گیرد لیکن می خواهد شما را پاک کند

هیچ بنا و بنیاتی نزد خداوند عزیز و بلند مرتبه دوست داشتنی تر از ازدواج نیست . حضرت محمد(ص)

 

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

خدمت او کن که سلطانت کند

                            خار او شو تاگلستانت کند

بنده ی او گر شدی آزاد زی

                       گر غم او می خوری دلشاد زد

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

 

  به سیاهی نیندیش

             امیدوار باش به روز های روشن

  به آسمان آبی

                       و به دریای آسمانی بنگر

                                   به رودهای خروشاننگاه کن

  هنوز گلدان احساست  

                             شاخه ی محبت دارد

اگر گل محبت خدا را

                      در گلدان دلت آبیاری کنی

                                     همیشه پر عطر گل یاس

                                            پر احساس و پر چلچله ها

                                               خواهد بود 

 

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

شوخی شوخی
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند
و گنجشکها جدی جدی می میرند
آدمها شوخی شوخی زخم می زنند
و قلبها جدی جدی می شکنند
آدمها شوخی شوخی لبخند می زنند
و دلها جدی جدی عاشق می شوند

نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش
چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه
اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي
اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

مپندار که بالای سیه رنگی نیست

این دروغ است ، دروغ

این فریب است فریب

مگر اندر پس هر شام سیه

ندمد صبح سپید ؟

ننامید روشن

همه جا را خورشید
..............................................

در جستجوی پنجره ای باز نبودم
یا بودم و دیوانه ی پرواز نبودم
پایان نپذیرد سفر اشک من ای کاش
دیوانه ی چشم تو از آغاز نبودم
ای کاش نبودم به نگاه تو پریشان
یا بودم و اینگونه غزل ساز نبودم

..............................................

اشک روی صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه

این دل نمی تونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دل من بی تو شده دیوونه

بری ازش می مونه فقط یه ویروونه...



نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

 خوب می دونم بعد ار خوندن شعر هام چی میگید می گید آفرین چه قدر قشنگ بود واسه یک دختر۱۸ سشله عالیهامید وارم اینو بگید نه اینو(برو بابا چه بی بند و قافیه چه اعتماد به نفسی که شعراشو نوشته تا همه ببین)رو که رو نیست سنگ پا قزوین
نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

من را ببر ای همسفر

                                       تنهام نزار تو این کویر

مشکن دلم را تو راحت

                               که هست دلم پیشت اسیر

دل را زدم به کوه و دشت

                                          به خاطر تو ای کبیر

من را زخود دلگیر مکن

                                 چون که نیستی یک شریر

عشقت را زمن پنهان نکن

                                        تا نشوم پیشت حقیر

ترکم نکن ای نازنین

                                   این قدر بهونه از من نگیر

منم شیرین فرهادم باش

                                            دل ساده ام را پذیر

نسپار جز من به هر کسی

                             این دلی که هست نزدم اسیر

از عمق جان دوست دارم

                                     این را می دونی ای خبیر

ای دلبرم دیونتم

                                    پس عشقت را از من نگیر

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

شیرینم.....                شیرینم.....

چو لبخندی بر دل نشینم

                                  چو شرمی بر رخ نشینم

چو فریادی از عمق جونم

                                  چو اشکی از چشم خونم

چون زلف یار پریشونم

                                     چون لرزی در دل شومم

بخدا عشق یار در دل دارم

                                              نکند او نیاد کنارم

دل من تنگ شده یارم

                                       نه یک وقت نکنی یادم

تویی روزگارم

                                               تویی خوشگوارم

معراجت را گشا به رویم

                              سنگ دلت را بشکن ای نشانم

می خور و مست باش جامم

                                    دستم را بگیر تو جان نثارم

بی وفا نباش دولت خواهم

                                     مترس از ترکت ای شاهم  

دوست دارم ای صاحب جاهم

                                           ای عشق و پناهگاهم     

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

دوست دارم

                       ای مهربان

تک ستارم

                       پیشم بمان

چشم های تو

                      چه درخشان

لب های تو

                     همش خندان

موهای تو

                   هست پریشان

طبعت گرمه

                     چون تابستان

دیدم تو را

                        تو باغستان

عطر تنت

                       همچو ریحان

دستم بگیر

                            تا آسمان

تنهام نزار

                          تو ای باران

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

با دستهای کوچک خوش
بشکاف از هم پرده ی پک هوا را
بشکن حصار نور سردی را که امروز
در خلوت بی بام و در کاشانه ی من
پر کرده سر تا سر فضا را
با چشمهای کوچک خویش
کز آن تراود نور بی نیرنگ عصمت
کم کم ببین این پر شگفتی عالم ناآشنا را
دنیا و هر چیزی که در اوست
از آسمان و ابر و خورشید و ستاره
از مرغها ، گلها و آدمها و سگها
وز این لحاف اپره پاره
تا این چراغ کور سوی نیم مرده
تا این کهن تصویر من ، با چشمهای باد کرده
تا فرش و پرده
کنون به چشم کوچک تو پر شگفتی ست
هر لحظه رنگی تازه دارد
خواند به خویشت
فریاد بی تابی کشی ، چون شیهه ی اسب
وقتی گریزد نقش دلخواهی ز پیشت
یا همچو قمری با زبان بی زبانی
محزون و نامفهوم و گرم ، آواز خوانی
ای لاله ی من
تو می توانی ساعتی سر مست باشی
با دیدن یک شیشه ی سرخ
یا گوهر سبز
اما من از این رنگها بسیار دیدم
وز این سیه دنیا و هر چیزی که در اوست
از آسمان و ابر و آدمها و سگها
مهری ندیدم ، میوه ای شیرین نچیدم
وز سرخ و سبز روزگاران
دیگر نظر بستم ، گذشتم ، دل بریدم
دیگر نیم در بیشه ی سرخ
یا سنگر سبز
دیگر سیاهم من ، سیاهم
دیگر سپیدم من ، سپیدم
وز هرچه بود و هست و خواهد بود ، دیگر
بیزارم و بیزار و بیزار
نومیدم و نومید و نومید
هر چند می خوانند امیدم
نازم به روحت ، لاله جان ! با این عروسک
تو می توانی هفته ای سرگرم باشی
تا در میان دستهای کوچک خویش
یک روز آن را بشکنی ، وز هم بپاشی
من نیز سبز و سرخ و رنگین
بس سخت و پولادین عروسکها شکستم
و کنون دگر سرگشته و ولگرد و تنها
چون کولیی دیوانه هستم
ور باده ای روزی شود ، شب
دیوانه مستم
من از نگاهت شرم دارم
امروز هم با دستخالی آمدم من
مانند هر روز
نفرین و نفرین
بر دستهای پیر محروم بزرگم
اما تو دختر
امروز دیگر هم بمک پستانکت را
بفریب با آن
کام و زبان و آن لب خندانکت را
و آن دستهای کوچکت را
سوی خدا کن
نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط آناهیتا| |

نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط آناهیتا| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران